از یک قزوینی میپرسن ...ون چند حرف داره میگه ...ون حرف نداره.
یه بابایی چِكِش تو قزوین برمی گرده میفته زندون، با خودش میگه الان اینا ترتیب ما رو میدن، بگذار یكم خالی ببندیم، بلكن بترسند. شروع می كنه میگه: آره من دو نفر رو خفه كردم، تو یك درگیری سه تا پلیس كشتم، شیش تا بی معرفت رو تو یك شب كاردی كردم، همین دیروز هم یك نالوطی رو با ساطور كشتم! یارو قزوینیه بهش میگه: بالام جان تو ما رو هم كشتی!!!
قزوینیه میاد تهران بواسیرشو عمل میكنه، بعد میره شركت بیمه كه پولشو بگیره، اونجا بهش میگن چون شما تو قزوین بیمه هستید، باید برید همونجا پولتون رو بگیرید. خلاصه قزوینیه هم برمیگرده قزوین، میره شركت بیمه میگه: بالام جان من تهران عمل جراحی داشتم، گفتن بیام اینجا پولمو بگیرم. مسوول اونجا ازش میپرسه: شما كجاتون رو عمل كردین؟ قزوینیه میگه: بواسیرم رو. یارو میگه: اِهكی! بالام جان بیمه كه پول عمل زیبایی رو نمیده!!!
یه نقطه میره قزوین وقتی برمیگرده میشه صفر!!!
به دستور شهرداری قزوین در راستای زیبا سازی شهر از این به بعد زنگ منازل روی زمین نصب می شود
یک یارو می ره قزوین ,می بینه هیشکی تو شهر نیست ,از یک پیرزنه می پرسه: پس کو مردم ؟پیرزنه میگه :دو روزه همه رفتن تو بیابون به پشت دراز کشیدن ,یارو میگه : مگه چه خبره ؟ پیرزنه میگه : میگن قراره یک چترباز اونجا فرود بیاد
تو یكی از دهات قزوین، ملت برای بار اول یه میوة انجیر پیدا میكنن. خلاصه سر در نمیارن چه موجودیه، میبرنش پیش ملای شهر، میپرسن این چیه؟ ملاهه یك نگاهی به انجیره میكنه، میگه: بالام جان من باید یك مقدار تحقیقات رو این بكنم، فردا بیاین جوابشو بهتون بدم. ملت میرن دنبال كار و كاسبیشون، فردا برمیگردن، میپرسن: خوب ملا بالاخره این یارو چیه؟ ملا میگه: بالام جان، شیره بوده مالاندن...یك كمی گردالاندن...خشخاش توش پاشاندن...چوب به ...ونش نشاندن...تازه شده گلابی!!!
پسر رشتیه با پسر قزوینیه رفیق بوده و هر روز كار اینا این بوده كه قزوینیه به رشتیه یك پولی میداده و مشغول میشده! یه روز پسر رشتیه با باباش تو یك مغازه واستاده بوده كه یه دفعه سر و كله قزوینیه پیدا میشه و به پسره میگه: بیا بریم! رشتیه میگه: بابا مگه نمیبینی بابام اینجاس؟! ضایع بازی در نیار! قزوینیه گیر میده كه همین الان باید بیای، بهت 300 تومن میدم! رشتیه میگه: بابا چرا حالیت نمیشه؟! میگم نمیشه، جلو بابام ضایع نكن! خلاصه از قزوینیه اصرار واز رشتیه انكار، تا اینكه باباهه بر میگرده و میگه: پسرجان، یك دقیقه بیا اینجا كارت دارم! پسر رشتیه میرینه به خودش، با ترس لرز میره پیش باباش میگه: بله بابا؟! رشتیه میگه: باباجان میری یا خودم برم؟!!!
بنا به درخواست هموطنان عزیز پرواز برگشت تیم ملی فوتبال ایران در فرودگاه قزوین به زمین نشست!!!
قزوینیه بچشو میبره مدرسه میگه آقا این بچه رو تربیت کنین ...!! رو بخاری عکس کان کشیده ...یر منو...انگشت داداششو...لب پدر بزرگش سوخته!!!!!
تو اروپا از قزوینیه میپرسند: ببینم قزوین كجاست؟ میگه: چیه؟ اگه ...ونت میخاره، همینجاست!
قزوینیه . تو آینه یه نیگا به باسن خودش میکنه ....میگه .سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ...وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ...
قزوینیه تو یك كوچة خلوت یك پسر خوشگل میبینه، میره جلو دست میكشه به سرش، میگه: بالام جان اسمت چیه؟ یهو بابای پسره از تو حیاط داد میزنه: اسمش حمیده، كان هم نمیده!!!
رشتیه میره قزوین، قزوینیا دنبالش میكنن كه ترتیبشو بدن. رشتیه از این كوچه به اون كوچه فرار میكنه تا میرسه به یه بن بست. با خودش میگه حالا چه گهی بخورم؟! كه یه دفعه یاد سریال امام علی میفته، میگه: ها! منم مثل عمر و عاص لخت میشم و نجات پیدا میكنم. سریع لخت میشه و قزوینیا هم كه همینو میخواستن میگیرن ترتیبش رو میدن! رشتیه با بدبختی بلند میشه با آه و ناله میگه: آی! پدر سوخته این صدا و سیما اونقدر سانسور می كنه كه آدم نمی فهمه آخر فیلم چی میشه!!!!
آقا جان نظر بدید تا من روزی چند بار آپ کنم دیگه این که نشد
نوشته شده توسط جوکر قزوینی در پنجشنبه 25 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ