تبلیغات
جوکهای قزوینی همه جوره
اولین سری جوک ترکی | جوک ترکی ,

سلام می بخشید که یه چند مدت آپ نمی کردم چون مسافرت بودم امروز اومدم با یه عالمه جوک

پیام تبریک ترکا: حلول ماه مبارک نوروز را بر تمام فجر آفرینان عرصه ایثار و پیروان آن حضرت صلوات

یه اکیپی میرن کوه نوردی شب خواب بودن دیدن یکی داد می زنه جرج جرج... میگن: ما اینجا جرج نداریم که. خلاصه می خوابن صبح پا می شن میبینن ترک رو گرگ خورده!!!

تركه خانوم آورده بوده، بعد ازینكه كارشون تموم میشه،‌ زنه پا میشه بره یك دوش بگیره. همون موقع موبایل زنه زنگ می‌زنه، تركه یه مدت به روی خودش نمیاره، اما موبایله همین جوری زنگ می‌زده. آخر تركه هول میشه، گوشی رو برمی‌داره میگه: جندة مورد نظر در دسترس نمی باشد...بوووق...No Jende available at this time!!!

تركه میخواسته یك كبریت سوخته رو روشن كنه،هرچی میزده كبریت مادرمرده روشن نمیشده. رفیقش بهش میگه: بابا خوب شاید كبریتش خرابه! تركه میگه: نه بابا، همین پنج دقیقه پیش روشن شد

تركه و لره با هم میرن شكار، منتها فقط لره تفنگ داشته. خلاصه وسطای جنگل بودن كه یهو یك شیر هیكلی میگذاره دنبال تركه! خلاصه اون بدبخت هم جفت میكنه، شروع میكنه با آخرین سرعت دویدن، و درضمن سر لره داد میزده كه: بكشش...بكشش! لره هم تفنگشو در میاره، نشونه میگیره، بنگ! میزنه یك تخم آقا شیره رو ناكت میكنه! شیره شاكی میشه، سریع تر میگذاره دنیال تركه.... اون بدبخت هم باز در عین دویدن، داد میزنه: بكشش...بكشش!! باز لره نشونه میگیره، اینبار میزنه اون یكی تخم آقا شیره رو ناكت میكنه! شیره دیگه پاك شاكی میشه، با چشمای خون گرفته میگذاره دنبال تركه... اون بدبخت هم در عین اینكه داشته با همه وجود میدویده، داد میزنه...بابا بــكـــشــــش! بـــكـــشـــش!! لره دوباره نشونه میگره، ...بنگ! اینبار ...یر اقا شیره كنده میشه! تركه شاكی میشه، داد میزنه: بابا این میخواد منو بخوره، نمیخواد كه بـ...نه!!!


نوشته شده توسط جوکر قزوینی در چهارشنبه 4 مهر 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ
| جوک قزوینی ,


از یک قزوینی میپرسن ...ون چند حرف داره میگه ...ون حرف نداره.

یه بابایی چِكِش تو قزوین برمی گرده میفته زندون، با خودش میگه الان اینا ترتیب ما رو میدن، بگذار یكم خالی ببندیم،‌ بلكن بترسند. شروع می كنه میگه: آره من دو نفر رو خفه كردم، تو یك درگیری سه تا پلیس كشتم، شیش تا بی معرفت رو تو یك شب كاردی كردم، همین دیروز هم یك نالوطی رو با ساطور كشتم! یارو قزوینیه بهش میگه: ‌بالام جان تو ما رو هم كشتی!!!

قزوینیه میاد تهران بواسیرشو عمل میكنه، بعد میره شركت بیمه كه پولشو بگیره، اونجا بهش میگن چون شما تو قزوین بیمه هستید، باید برید همونجا پولتون رو بگیرید. خلاصه قزوینیه هم برمیگرده قزوین، میره شركت بیمه میگه: بالام جان من تهران عمل جراحی داشتم، گفتن بیام اینجا پولمو بگیرم. مسوول اونجا ازش میپرسه: شما كجاتون رو عمل كردین؟ قزوینیه میگه: بواسیرم رو. یارو میگه: اِهكی! بالام جان بیمه كه پول عمل زیبایی رو نمیده!!!

 یه نقطه میره قزوین وقتی برمیگرده میشه صفر!!!

به دستور شهرداری قزوین در راستای زیبا سازی شهر از این به بعد زنگ منازل روی زمین نصب می شود

یک یارو می ره قزوین ,می بینه هیشکی تو شهر نیست ,از یک پیرزنه می پرسه: پس کو مردم ؟پیرزنه میگه :دو روزه همه رفتن تو بیابون به پشت دراز کشیدن ,یارو میگه : مگه چه خبره ؟ پیرزنه میگه : میگن قراره یک چترباز اونجا فرود بیاد

تو یكی از دهات قزوین، ملت برای بار اول یه میوة انجیر پیدا می‌كنن. خلاصه سر در نمیارن چه موجودیه، میبرنش پیش ملای شهر، میپرسن این چیه؟ ملاهه یك نگاهی به انجیره میكنه، میگه: بالام جان من باید یك مقدار تحقیقات رو این بكنم، فردا بیاین جوابشو بهتون بدم. ملت میرن دنبال كار و كاسبیشون، فردا برمیگردن، میپرسن: خوب ملا بالاخره این یارو چیه؟ ملا میگه: بالام جان، شیره بوده مالاندن...یك كمی گردالاندن...خشخاش توش پاشاندن...چوب به ...ونش نشاندن...تازه شده گلابی!!!

پسر رشتیه با پسر قزوینیه رفیق بوده و هر روز كار اینا این بوده كه قزوینیه به رشتیه یك پولی میداده و مشغول میشده! یه روز پسر رشتیه با باباش تو یك مغازه واستاده بوده كه یه دفعه سر و كله قزوینیه پیدا میشه و به پسره میگه: بیا بریم! رشتیه میگه: بابا مگه نمیبینی بابام اینجاس؟! ضایع بازی در نیار! قزوینیه گیر میده كه همین الان باید بیای، بهت 300 تومن میدم! رشتیه میگه: ‌بابا چرا حالیت نمیشه؟! میگم نمیشه، جلو بابام ضایع نكن! خلاصه از قزوینیه اصرار واز رشتیه انكار،‌ تا اینكه باباهه بر میگرده و میگه: پسرجان،‌ یك دقیقه بیا اینجا كارت دارم! پسر رشتیه میرینه به خودش، با ترس لرز میره پیش باباش میگه: بله بابا؟! رشتیه میگه:‌ بابا‌جان میری یا خودم برم؟!!!

بنا به درخواست هموطنان عزیز پرواز برگشت تیم ملی فوتبال ایران در فرودگاه قزوین به زمین نشست!!!

قزوینیه بچشو میبره مدرسه میگه آقا این بچه رو تربیت کنین ...!! رو بخاری عکس کان کشیده ...یر منو...انگشت داداششو...لب پدر بزرگش سوخته!!!!!

تو اروپا از قزوینیه می‌پرسند: ببینم قزوین كجاست؟ میگه: چیه؟ اگه ...ونت میخاره، همینجاست!

قزوینیه . تو آینه یه نیگا به باسن خودش میکنه ....میگه .سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ...وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ...

قزوینیه تو یك كوچة خلوت یك پسر خوشگل میبینه، میره جلو دست میكشه به سرش، میگه: بالام جان اسمت چیه؟ یهو بابای پسره از تو حیاط داد میزنه: اسمش حمیده، كان هم نمیده!!!

رشتیه میره قزوین، قزوینیا دنبالش میكنن كه ترتیبشو بدن. رشتیه از این كوچه به اون كوچه فرار میكنه تا میرسه به یه بن بست. با خودش میگه حالا چه گهی بخورم؟! كه یه دفعه یاد سریال امام علی میفته، میگه: ها! منم مثل عمر و عاص لخت میشم و نجات پیدا میكنم. سریع لخت میشه و قزوینیا هم كه همینو میخواستن میگیرن ترتیبش رو میدن! رشتیه با بدبختی بلند میشه با آه و ناله میگه: آی! پدر سوخته این صدا و سیما اونقدر سانسور می كنه كه آدم نمی فهمه آخر فیلم چی میشه!!!!

آقا جان نظر بدید تا من روزی چند بار آپ کنم دیگه این که نشد


نوشته شده توسط جوکر قزوینی در پنجشنبه 25 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ
جوک | جوک قزوینی ,

قزوینیه توی یکی ازین محله های پرت ،کنار یک درخت تق یکی از این بچه ردیفارو می‌گذاشته، یهو اماکن و نیروی انتظامی و پلیس 110 همه محاصرش میکنن! قزوینیه داد میزنه: بالام جان چه خبره؟! حالا خوب شد هولم کردید گذاشتم به کان بچة مردم؟!!!

ژاپنی‌ها به قزوین میگن: تا تاشی توشه!!

یك هیئت از محققینِ كشورهای مختلف جمع شده بودن، در مورد ضرورت قاچ ماتحت برای بدن مباحثه میكردن. اول یكی از انگلستان میاد، میگه: این مشخصاٌ به منظور اینه كه ستون فقرات موقع نشستن راحت‌تر باشه. بعدی از آلمان بوده، میگه: این قاچ برای اینه كه عمل دفع راحت‌تر صورت بگیره. خلاصه هركدوم یك چیزی میگفتن، آخر نوبت قزوینیه میشه، با یك حال عاشقانه میگه: بالام جان، این كان اونقدر شیرینه كه قاچ خورده!!!


ورامینیه و قزوینیه داشتن باهم گپ میزدن ، ورامینیه میگه: تو شهر ما رسمه مردم خــَـیر شب جمعه‌ها با یك سینی حلوا وامیستن جلو پیاده رو، هركی رد میشه یك انگشت میگیره و شیرین‌كام میشه. قزوینیه میگه: ببم جان، اتفاقاً ما هم تو شهرمون یك رسم شبیه این داریم. شب جمعه‌ها مردم خــَـیر با یك سینی وازلین وامیستن تو پیاده رو، هركی رد میشه یك انگشت برمیداره و كامروا میشه!!


نزدیكهای آخرِ زمون، شیطون دیگه همه ملت دنیا رو گول زده بود، فقط مونده بود یك پیرمرد قزوینی. خلاصه یك شب شیطون همه بساط لهو و لعب و فسق و فجور رو میریزه تو یك چمدون، میره در خونة قزوینیه میگه: پدرجان، من یك مقدار تریاك فرد اعلا دارم، پایه‌ای باهم بكشیم؟ قزوینیه میگه: نه ببم جان، من اهل تلخكی نیستم. شیطون میگه: اتفاقاً دو بطر عرق خوبی هم دارم، یك پیاله بزنیم؟ قزوینیه میگه: نه ببم جان، من اهل آبكی هم نیستم. خلاصه هی شیطون بساط لهو و لعب ردیف میكنه: خانوم؟ فیلم سوپر؟ علف؟ قزوینیه هم میگه نه ببم جان، من اهلش نیستم. آخر شیطون شاكی میشه، میگه: جاكش پس تو اهل چی هستی؟! اهلش هستی ...ون من بگذاری؟! قزوینیه یهو گل از گلش شكفته میشه، میگه: آره ببم‌جان، اهلش هستم! خلاصه شیطون دولا میشه و قزوینیه یك دور اساسی درش میماله. بعد كه كارشون تموم میشه، شیطون خوشحال و خندان یك لیست بلند و بالا در میاره، اسم قزوینیه رو از توش خط میزنه، میگه: هاهاها! فقط تو مونده بودی كه گول نزده بودم، كه تورو هم گول زدم. قزوینیه هم با لبخند یك لیست بلند و بالا در میاره، اسم شیطون رو از توش خط میزنه، میگه: ببم‌جان تو دنیا فقط كان تورو نـ...رده بودم، كه ...ردم!!

یك بنده خدایی اوضاع مزاجیش خراب بوده، هرچی هم دوا درمون میكرده افاقه نمیكرده، خلاصه آخر میره پیش یكی ازین دكترهای گیاهیِ مدرن(!) دكتره هم بهش میگه: ببین عزیز جان، علاج تو اینه كه یك مدت مقعدت رو بگذاری تو برف! از قضا این بنده خدا فردای اون روز یك سفر كاری داشته به قروین و خلاصه تو راه هی تو این فكر بوده كه حالا این وقت سال، برف از كدوم گوری گیر بیارم كه به ماتحتم بمالم(؟!) كه از بخت مساعد، اون شب برف مفصلی تو قزوین میباره. خلاصه قهرمانِ جك ما(!) هم خوشحال و خندان نصفه شب از هتل میاد بیرون و یك نگاه اینور اونور میندازه و میكشه پایین و ماتحت مبارك رو میگذاره تو برف. بعد یك مدت، باخودش میگه حالا كه اینجا برف زیاده بگذار یك بار دیگه بزنم كه دیگه 100% جواب بده. پا میشه، نیم متر اونورتر دوباره ماتحت رو میگذاره زمین. خلاصه محض اطمینان تا نزدیكای صبح همینجور نیم متر -نیم متر ...ون مبارک رو میزنه تو برفا و بعد هم خوشحال و خندان برمیگرده هتل. فردا صبح پا میشه میبینه همه قزوین سیاه پوشیدن و پرچم سیاه از خونه‌ها آویزون كردن و ملت تو خیابون دارن گریه میكنن! از یكی دو نفر میپرسه كه جریان چیه، منتها ملت از شدت بغض و گریه نمیتونستن جوابشو بدن. خلاصه آخر خِرِ یكی رو میگیره، میگه: آقا جون بچه‌هات چی شده؟ یارو با بغض میگه: بالام جان... دیشب وقتی ما خواب بودیم یك گله کان از شهر رد شده هیچ كس نفهمیده!!!

قزوینیه كله سحر از خونه میزنه بیرون دنبال یك چاقال اساسی، آخر شب خسته و كوفته دست از پا درازتر برمیگرده خونه. هنوز از راه نرسیده، یه راست میره شیر گاز رو تا ته باز میكنه، میشینه جلوش. همین موقع رفیقش میاد تو اتاق، وضعیت اینو كه میبینه خیلی ناراحت میشه، میگه: بالام جان، حالا دنیا كه به آخر نرسیده.. امشب كان پیدا نشد، فردا خدا بزرگه! آدم كه نباید زود به فكر خودكشی بیافته!! قزوینیه میگه: خودكشی چیه بالام جان، منتظرم آقای ایمنی بیاد!!!

قزوینیه دم غروب می افته دنبال یك پسر ترگل برگل... پسره هم تا میفهمه قزوینیه دنبالشه، سرعتشو زیاد میكنه و میپیچه تو كوچه‌-پس‌كوچه. خلاصه ازین كوچه به اون كوچه.. تا آخر تو یك كوچه بن‌بست گیر میافته. وقتی میبینه گیر افتاده و قزوینیه هم داره با لبخندی بر لب میاد جلو، دهنشو وا میكنه، با همة وجود داد میزنه: كـــمـــــك!! قزوینیه میگه: بالام جان بیخود شلوغ نكن، اینجا اگه كسی هم بیاد كمك، میاد كمك من!!!

یک قزوینیه به دوستش میگه بابات چیکارست میگه بابام دوکان داره میگه خوش به حالت بابای من یک کان داره.

از یک قزوینی میپرسن ...ون چند حرف داره میگه ...ون حرف نداره.


نوشته شده توسط جوکر قزوینی در پنجشنبه 25 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ
| جوک قزوینی ,

 قزوینیه . تو آینه یه نیگا به باسن خودش میکنه ....میگه .سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ...وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ...

می دونی قزوینیا چطوری شام می دن؟ صندلی میزارن منتها سفره را روی زمین پهن می کنند

سر در قزوین نوشته خوش آمدید!!! خروجی قزوین نوشته خوشتان آمد؟

یه نفر رو کار یه زنه بود , یه دفعه شوهرش رسید یارو از پنجره پرید بیرون افتاد تو یه سطل آشغال بزرگ و کونش از سطل بیرون بود , یه قزوینی از اونجا رد میشد کون و دید رفت طرفش , یه دست بهش کشید و گفت: ببین این مردم چقدر اسراف میکنند این کون حالا حالاها کار میکنه

قزوینیه میگن: چرا توی سمینار شركت نكردید؟ میگه: بابا، سمینار كیلو چند؟ یه كنفرانسی، كنگره‌ای، كنفدراسیونی، چیزی بود خبرم كنید

قزوینیه یك كـون اساسی بلند كرده بوده و داشته واسه خودش خوش و خرم تو خیابون میرفته كه یهو یك قزوینی نااهل دیگه كـون رو ازش بلند میكنه. قزوینیه خیلی شاكی میشه، داد میزنه: ای بی مروت.. ای بی دین و ایمون.. آخه اون كـونی كه تو میكنی حلاله؟


نوشته شده توسط جوکر قزوینی در چهارشنبه 24 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ اولین سری جوک ترکی+ + جوک+

صفحات: